این هم یک روش دیگه!
ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱   کلمات کلیدی:

اومدم از روی صفحه اول پرشین بلاگ، وبلاگ هایی که به روز شده است را یک نگاهی بندازم .چهار تا وبلاگ رفتم که کنارش نوشته بود جدید هر چهار تا وبلاگ در واقع یک وبلاگ بود.

اسم یکی اش برام عجیب بود که جز فیلتر نشده هاست وقتی باز شد دیدم بله این هم مثل سه تای دیگه است.

یک چیز جالب تر وارد جزییات یکی از این وبلاگها شدم دیدم حدود 40 تا وبلاگ دیگه داره که جز وبلاگ های من هستش و همه با همون متن 4 تای دیگه .

چند تا از اسم های جالب وبلاگهای این نویسنده : جنبش سبز، دولت سبز، نشان سبز، سرای سبز، رهروان سبز، سبز پوشان،حقیقت سبز

البته اسم های دیگری چون عروس کهکشان ، راه بی انتها و فتح المبین و ال یاسین هم جز وبلاگ های این خانم ( خدا داند خانم یا آقا) وجود داشت.

به هر جهت به تمام افکار و عقاید باید احترام گذاشت مگر اینکه خلافش ثابت بشه ابله


 
وسوسه
ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٠   کلمات کلیدی:

نمی دونم چرا هر وقت یک امتحانی چیزی دارم وسوسه می شم یا کتاب بخوانم یا فیلم ببنیم یا بعد از ماهها وبلاگم را به روز کنم.

به هر حال بعد از ماهها دلم برای اینجا تنگ شده دلم برای نوشتن ،بدون اینکه  در نظر بگیری که خواننده مطالبت از تو چه قشری هستند و می شناسند تنگ شده است .

این مدت ننوشتم شاید درگیر جاذبه های facebooki بودم .اونجا مثل خونه شیکی می مونه که احساس راحتی نمی کنی و بعد از مدتی که دوستهای دوران دبستان و راهنمایی و... را پیدا می کنی مرتب باید با لباس مهمونی تو اون خونه قدم بزنی . عکس های صفحه facebook را که ورق می زنی در چند قالب خاص زندگی ادمها را نشون می ده یا مهمانی یا مسافرت های خارج از کشور و یا عکس های اتلیه ای است که ما ادمها دوست داریم زندگی خودمون را در این قالب ها جا بدیم خبری از لباس گل گلی مادر برزگ نیست اگر هم باشه در قالب حس نوستالژی زندگی مون جاش می دیم و از دور به این گالری که از زندگی مون ساختیم می بالیم .

لحظات خوش مون را در تعریف های خاص به نمایش می گذاریم و نمایی از انچه دوست داریم باشیم به تصویر می کشیم که مبادا دختر پسر خاله بابا تو استانبول بفهمه برای من الان وسط ماه و چه معنی میده یا اینکه دوست سوم دبستانم مطمئن باشه اگه برای ادامه تحصیل به خارجه نرفتم اما در این جا به موفقیت های بزرگی رسیدم. خلاصه اینجا میشه پیژامه بپوشی و ابگوشت بخوری و گازی به پیاز بزنی و بگی آخیش.

اخیش اینجا خبری از هیچ عکسی نیست این جا نوشته است و ذهن و اندیشه نداشته ام .


 
توقیف و توقف
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱   کلمات کلیدی: توقیف روزنامه

روزگار طولانی است که خودم را درون حباب شیشه ای کردم که روی شیشه هاش آینه گذاشتم تا بیرون را نبینم.

هر از گاهی که روزنامه ای به زیر دستم می آید، یاد تحریریه ای می افتم که الان به لطف قضاوت ها، نظرات شخصی، نگاههای مقرضانه و بی غرض درش بسته شده و دیگر هیاهو و صدایی در آن شنیده نمی شود و شاید هر چند ماه یک دفعه دور هم جمع می شویم که بگوییم ما هنوز اینجا را فراموش نکردیم. 

وقتی وارد تحریریه روزنامه توقیف شده می شوی چیزی جز یکسری خاک بر روی میز ها و صندلی های خالی دیده نمی شود. روزگاری بر این صندلی کسانی می نشستند به جرات می توانم اگه همه لحظاتشون شیرین نبود اما لحظات شیرینش انقدر بود که با حداقل حقوق تو رو از ان صندلی بلند نمی کرد.

بگذریم، همون طور که این 2 سال و اندی گذشت ...

باز نزدیک انتخابات و باز هم یکسری روزنامه توقیف شده باز می شوند تا به هدفی برسند. در این میان خبرنگاران که مثل تیرهای دارت می مانندآماده پرتاب هستندنتیجه هر چه باشد به هدف بخورند یا نه، به هر حال پرتاب می شوند.

جمع امتیازات هر چی باشه برنده اصلی تو نیستی اما بازنده همیشه می تونی باشی.

با این وجود جریان و نیرویی در این پرتاب هست که تو رو به کاری جز پرتاب شدن دل وا نمی دارد مگر اینکه گوشه خانه را به هر چیزی ترجیح بدی یا به لطف یارانه ها به فکر درآمدی باشی که روزگار را سر کنی.

یاد روزهای گذشته بخیر


 
فارسی در حلقومون
ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤   کلمات کلیدی: پارسی ،نسخه

سلام باید بگم حال نداشتم بنویسم انگار دنیا و سوژه هاش جذابیتش را برام از دست داده بود تا اینکه دیشب جناب رحیمی توصیه ای کردند دوباره احساس کردم  حیف شما هم اگه ندونید و توصیه و راهنمایی ایشان را از بدید.

ماجرا از این قرار بود در برنامه خبری 20:30 نشان داد که خبرنگارها از معاون اول رییس جمهور و وزیر بهداشت سوالاتی پر مایه کردند که جواب های بسی پر مایه تری را تحویل گرفتند.

 آقای رحیمی عزیز در بین اصحاب رسانه تاکید داشتند چون حرف اول را در منطقه می زنیم پس باید فارسی را پاس بداریم.

ایشان در ادامه فرمودند باید جواب آزمایش ها را هم به فارسی بنویسیم تا مردم نیاز نداشته باشند که جواب آزمایش را به کسی نشان بدهند . وقتی برگه آزمایش را می گیرند مثلا خودشون پی ببرند که قند خون دارند این طوری کلی در وقت آنها صرفه جویی میشه و از رفت و آمدشان هم کاسته می شود .

در همین حین خبرنگاری رو به وزیر بهداشت می کند و می پرسد که این امر امکان پذیر است؟

خانم وزیر بهداشت که تمام مدت در کنار جناب معاون با لبخندی از این ور صورت به آن ور صورت ایستاده بود فرمودند بله این امکان پذیر هست چرا که نه

در ادامه هم این بانوی ایران زمین تاکید کردند البته باید خدمت دکتر رحیمی برسیم تا در این مورد از راهنمایی ایشون استفاده کنیم.

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نتیجه اخلاقی : اول اینکه خدا را شکر که مسوولان در همه شرایطی به فکر ترافیک و رفت و آمد مردم شریف ایران هستند این موضوع را میشه از توجه به یک جواب آزمایش تا کارهایی که توسط دولت الکترونیک به نحو احسن انجام می شود دید.

دوم اینکه باید به سمتی پیش بریم که همه کارها را خودمون انجام بدهیم یعنی به سمت خودکفایی فردی حرکت کنیم حتی بریم به سمتی که خودمون از خودمون آزمایش بگیریم و جواب آزمایش را پارسی صادر کنیم و خودمون هم پارسی  را پاس بداریم و  جواب آزمایش را بخوانیم ( پس از گذاراندن مقطع دکتری فشرده در یک هفته) نسخه درمان خود را پارسی نبشته و از داروخانه ای که در خانه ایجاد کردیم دارو تحویل بگیریم .

اگه بشه چی میشه

خلاصه اینکه من برای اینکه به کم شدن ترافیک کمک کنم می خوام نان را هم خودم در منزل طبخ کنم و یواش یواش به سمتی پیش برم که غیر از خودکفایی در آرایش و پیرایش خودم به امور آرایشی پیرایشی همسر و پسرم هم برسم.

 شما هم وقت را از دست ندهید و برای حل مشکل کمبود وقت و ارزشمند بودند وقتتون در این مملکت و حل مشکل ترافیک در جهت خودکفایی فردی گام بردارید تا سرزمینی پارسی و سربلند داشته باشیم.

پی نوشت : سال نو مردم پارسی زبان مبارک و از تمام دوستانی که به زبان پارسی سال نو را به این بنده در حال خودکفا شده تبریک گفتند تشکر می کنم باشد که جبران محبت کنیم.

 

 

 


 
افتتاحی بزرگانه در برنامه ای کودکانه
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٤   کلمات کلیدی: پنگول

پنگول از برنامه های مورد علاقه آقا پسریم ( ٢ ساله )هست. هفته گذشته افتتاح تمبر پنگئول بود برای همین برنامه ای مثلا ویژه ای داشتند. فکر می کنید مواد لازم برای یک جشن در برنامه کودکانه چی هست؟

شادی، نشاط، تحرک، جیغ، هورا، خنده، بپر بالا و پایین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نه اشتباه کردید مواد لازم:

١-مدیر شبکه پنج

٢-مدیر پست (دقیق سمت آقاهه را نمی دونم ولی یک چیزی تو این مایه ها)

٣-یک مدیر دیگه که تو کار طراحی تمبر پنگول بود

البته کاغذ رنگی،کیک هم در مراسم رسمی پیدا می شد

رونمایی از این تمبر هم خیلی با جالبی یخ و سرد انجام شد  که خدا نکرده چیزی از خنکی برنامه کم نشود.

حالا این جارو داشته باشید که آقای پسری از لحظه ای که این سه تفنگدار رشید و اتو کشیده را با کمی محاسن دید شروع به جیغ زدن کرد و حرص می خورد.

شاید داشت زیر لب سخنانی را زمزمه می کرد اما از انجایی که هنوز طفلم به اندازه مکفی زبان باز نکرده گفتارهای گوهربارش را مانند رگباری از جیغ سر من و بابا و تلویزیون در می آورد در این حین یاد افتتاح کتاب هری پاتر افتادم که بچه ها با چه شوقی در صف وا می ایستادند برای امضایی از نویسنده

بگذیرم  که افتتاح تمبر عروسک برنامه ای که خنده می آورد گریه دار شد برای طفلیم اما در عوض مدیر شبکه ۵ را دید!لبخند


 
برگشت از منهای صفر درجه
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٩   کلمات کلیدی: برف ،بهمن ،منهای صفر درجه

یاد گرفتیم وقتی حادثه ای رخ می دهد به دنبال مقصر می گردیم و چرا ها و سوالهای زیادی را مطرح می کنیم . از طرفی یاد گرفتیم وقتی حادثه ای رخ می دهد چه طور از زیر بار سوال ها شانه خالی کنیم.نیشخند

حادثه ریزش بهمن در پیست دیزین از جمله همین موارد بود که با وجود مقصرین زیاد تیر اتهام به کسی نخورد .نوشتن این مطلب شاید برای از دست دادن 8 نفر از دوستان و شاید برای انتقال تجربه ای سخت و زنده برگشتن از زیر خروارها برف باشد. شاید هم برای این باشد که لزوم احتیاط و ایمنی را درک کنیم و ایمان بیاوریم "حادثه خبر نمی کند."

چرا برای گروه 30 نفره که به منظور گذراندن دوره آموزشی وارد کوهستان می شوند، حداقل مربی و کمک مربی اختصاص یافت؟

مگر نه اینکه به ازای هر 8 نفر یک مربی و دو کمک مربی لازم است؟

چرا در منطقه ای که آبستن بهمن است از گروه امداد و نجات خبری نبود؟لبخند

یکی از کسانی که در این حادثه از دست دادیم فرشاد خلیلی بود.فرشاد را می توان از سرمایه های ورزش کوهنوردی برشمرد که دیگر نیست، پیشکسوتی که دیروز کوله باری از تجربه را از قله های هیمالیا تا قلل کشورمان به همراه خود داشت ، امروز نیست .برای جایگزینی او باید چند سال صبر کرد؟

من آخرین نفری بودم که کلمات فرشاد را شنیدم .تجربه اون روز بارها مانند فیلمی از دهنم گذشت. تجربه زنده بیرون آمدن از زیر 2 متر برف بعد از گذشت بیش از یک ساعت تجربه ای است ناخواسته که هزینه سنگینی برای آن خرج شد.

هزینه ای که اگر شانس با تو همراه باشد فقط یکبار فرصت کسب آن را داری.

اتفاق بهمن 88 را همچون فیلمی  در چند سکانس به یاد می آورم.

سکانس اول: راه مسدود است

همه چیز در 5 شنبه 15 بهمن 88 کلید خورد با بارش خفیف برف. اوضاع آب و هوا در گردنه دیزین بد بود.آنقدر بد که از خود می پرسیدی چرا کسی در این مسیر را را برای عبور نکردن وسایل نقلیه مسدود نکرده و هشداری برای بستن زنجیر چرخ و استفاده از لاستیک یخشکن نداده است؟

 


پی نوشت: این تجربه شخصی من نبوده بلکه من راوی آن از قول کسی که این اتفاق برایش افتاده هستم.


 
بلیتی برای خودکشی
ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٦   کلمات کلیدی:

دوست دارم راجع یک آدم زحمتکش بنویسم کسی که با مجموع شگفت انگیزش درسهای زیادی به من

و شما می دهد .کسی با کمال ... می گوید:" مردم فشار می آورند که پرواز کنیم ."

بله می خواهم از استاد ارجمند استاد بهبهانی وزیر راه بنویسم .وزیری که خارج شدن قطار از ریل ، واژگون شدن اتوبوس بایدجلوی ایشان  برود جلو بوق بزند. وزیری که واژگونی هزاران هواپیما هم نمی تواند او را از صندلی اش جدا کند.

اگه از آسمان هر روز نه هر ثانیه خاکستر آدم ها بر سر این وطن ببارد باز هم با خنده جلوی دوربین ظاهر می شود. و شما در این بین هرچیزی در چهره او می بینید جز تاسف و عذر خواهی .

 "حمید بهبهانی دو ساعت بعد از اعلام خبر رسمی سقوط هواپیما با خبرگزاری ها مصاحبه کرد و با اعلام خوشحالی (!) از اینکه تلفات سقوط کم بوده است اعلام کرد :این دومین حادثه با این وسعت طی دو و نیم سال گذشته در کشور است که آمار بالایی محسوب نمی شود . بر خلاف برخی جوسازی ها هنوز امنیت بالایی در ناوگان هواپیمایی جمهوری اسلامی ایران بالاست . و خوانندگان  وببندگان این خبر ها همچنان انگشت به دهان مانده بودند که چگونه وزیر ، بدون کوچکترین همدردی با حادثه دیدگان آن قدر با اعتماد به نفس حرف می زند ."(این قسمت از مجله همشهری جوان نقل شده است.)

جالب در این بین همیشه دو قشر مقصر مطلق هستند ، اول آمریکای خبیث دوم خلبان و خدمه مرده شده.

اگه از کسانی که می خواهند سوار هواپیما بشند بپرسند این هواپیمایی که سوار می شی به دلیل تحریم  صنعت هوایی و شعار هایی که دادیم سقوط می کند ، باز هم سوارش میشه و باز هم شعار میده و باز هم به داشتن کیک زرد افتخار می کند؟

چند نفر حاضرند سوار چنین هواپیمایی بشوند؟ چند خانواده از کسانی که عزیزانشان در آسمان پر پر شدند راضی هستند ؟ کسانی که به امید دیدار رفتند ولی برنگشتند ، به امید رسیدند رفتند اما نرسیدند؟ اگه عزیزان شما جز این افراد بود به بهبهانی به کسی که او را نشانده  کسی که او را  در این صندلی نگه داشته چه می گفتید؟

فکر کنم هیچ .چون الان این هواپیما هم دست به فراموشی سپرده شده تا هواپیمای بعدی که معلوم نیست چه کسانی در آن باشند.

پی نوشت:نمی دونم این وب چی شده که نظرات آن غیر فعال هست. اما من چشم انتظار نظراتتان هستم.

پی نوشت :ایمیلی هم با شرح ذیل به دستم رسید:

روز یکشنبه ۱۹ دی ماه یک فروند هواپیمای بوئینگ ۷۲۷ ایران ایر ، با شماره پرواز ۲۷۷ به خلبانی کاپیتان " فریدون دادرس " بعد از یک ساعت تاخیر فرودگاه بین المللی مهرآباد رو به مقصد ارومیه ترک می کند . این هواپیما داری ۹۴ نفر مسافر ( که دو نفر ان ها خردسال بودند ) و ۱۶ نفر کروی پروازی بود . بعد از رسیدن به منطقه اپروچ باند ارومیه به دلیل بارش شدید برف و مشخص نبودن باند فرود ، کاپیتان تصمیم به بازگشت می گیرد .. اما دقایقی بعد در پانزده کیلومتری شهر و در منطقه ای موسوم به " ترمنه " به دلایل نامعلومی به زمین می خورد . شماره ریجستر هواپیما "آی آر پی بود . و ۳۷ سال از عمر پر فراز و نشیب اش می گذشت

تآخیر اعلام شده ..  

در ابتدای امر بدنبال علل تاخیر یک ساعته پرواز ۲۷۷ بودم . نخستین حدس و گمان ام بر این پایه بود که کاپیتان " فریدون دادرس " استند بای پیش بینی وضعیت هوای مقصد بوده استکه بعد از اعلام اداره هواشناسی با یک ساعت تاخیر تیک آف می کند ..  اما این نظریه ام متآسفانه مردود اعلام شد ..! طبق اطلاعات دریافتی .. این تآخیر به دلیل " تعویض هواپیما " بوده است .. ! زیرا طبق جدول تنظیم شده پروازی قرار بود یک فروند هواپیمای " فوکر ۱۰۰ " به روال همیشگی انتقال مسافران رو عهده دار شود . اما متآسفانه به دلایل نقص فنی ، در اخرین لحظات هواپیمای بوئینگ ۲۰۰ - ۷۲۷ "  .جایگزین فوکر می شود ! سایت نویسنده:

http://www.oldpilot.ir/2011/01/_727.php#more
 

 


 
برف
ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٢   کلمات کلیدی: برف ،بهمن

وقتی برف روی کوهها را می بینم هزاران خاطره دوست داشتی تو ذهنم نقش می بندد خاطره هایی که سبب بوجود آمدن این وبلاگ شدند .خاطره هایی که زیباییش برای یک عمر زندگی بس است .نمی خوام از این چیزها بگم می خواستم از اتفاقی بگم که من فقط شنوده اش بودم و بعد برای راوی آن را باید به رشته تحریر در می آوردم .ماجرای که مربوط به یک سال پیش می شود ( البته با اجازه راوی انتشار می یابد)

این ماجرا طولانی است مربوط به روایت نجات شخصی است که از زیر 2 متر برف جان سالم بدر برد.

روتیتر و تیتر مطلب این شد:

روایت نجات از زیر 2 متر برف پس از یک ساعت

برگشت از منهای صفر در جه

....

سعی می کنم زود تایپ کنم.


 
نیستم
ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٢   کلمات کلیدی:

نمی دونم که چرا جایی تو نوشته  کسی ندارم .شاید چون زیاد همه جا هستم. می خواهم برم تو لاک تنهایی .من ناراحتم انگار مثل جزیی از اشیا این زمونه شدم و وجودم تبدیل به قاب خاک خورده روی دیوار شده .دیواری که از اول بود ونبودش مثل اون قاب تاثیری در اجزای خانه یا از هم پاشیدن خانه ندارد.

شکایت هام دلنوشته هام و خیلی چیزهای دیگه تکراری شده مثل خودم.ناراحتم

 


 
دلالانی به نام دکتر
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱۱   کلمات کلیدی: دکتر ،دلال

دلم می خواهد راجع یک قشر زحمت جامعه بنویسم اما خدا نکرده راجع به همه این قشر نیست.

روی سخنم راجع به پزشکان محترم و زحمتکشی است که جان و البته مالمان همچون ریگی به زیر پایشان است.

دوست نازنینی، از تجربیات ویزیتوریش برای دکتران محترم می گفت. از اینکه شنیده بود دکتر های پوست و مو هزارتا دارو ، کرم و پوماد می دن که فقط شاید یکیش به درد می خوره( بقیه اش برای دریافت پاداش در قبال مجبور کردن بیمار خوش خیال برای خرید آن دارو است )اما تا زمانی که سراغ این قشر نرفته بود باور نمی کرد که واقعا ماجرا به همین درستی است.

می گفت تو یکی از این نمایشگاههای کرم و از این حرفها دم یک غرفه ای جمعیت پزشکان صف بسته بودند گوش تا گوش .

کاشف به عمل امد این شرکت واردکننده به ازای اینقدر 0000 فروش در قبال ویزیت  دکی های محترم ، این نازنین ها  رو به سفر چین می بره. شرکت واردکننده مدعی بوده داروهاش مال فرانسه است اما بعدها کاشف به عمل اومده که تو کشور همسایه  تمیز و پاکیزمون پاکستان پر میشه .

بماند چه عوارض زیبایی بر روی مریض های بیچاره داشته .

وقتی پسرم 6 ماهه بود گلوم بدجوری چرک کرد نزد دکتر داخلی بسی معروف رفتم و بین مریض 12 شب نوبتم شد. دکتر تا آزمایشهامو دید گفت: اوضات وخیمه برو بیمارستان بستری شو همین الان باید بری بیمارستان ....

شما فکر کنید 12 شب یک همچین چیزی بشنوی تازه بچه شیرخواره هم داشته باشی. به دکتر محترم عرض کردم راه دیگه نداره گفت نه!!!!!

بعد دکی نازنین تاکید کرد که تو آزمایشهات آنزیم های کبدت هم خوب کار نمی کنه و مشکل جدی است.

بزرگترین شانسی که این جور مواقع می آورم برادر آقای همسری است که دکتر دارو سازه و در کارش بسی متبحر .

شبانه با بغضی در گلوی چرکیده به سراغش شتافتیم. ایشان هم تاکید که چیزی نیست با چرک خشک کن خوب می شوی و این آنزینم ها به احتمال مال غذایی بوده که خوردی؟

خلاصه از اونجایی که بنده به شدت جون دوستم و به غیر از این آقا دکتر فامیل به آقادکتر کودکان پسرم و خانم دکتری که پسرم را به دنیا آورده به شدت ایمان دارم و ابتدا به چشم انسانهایی درستکار میشه دیدشون ،جواب آزمایشات را به این آقا دکتر و خانم دکتر نشان دادم و هردو با آقا دکتر فامیل هم عقیده بودند.

یک وقت فکر نکنید که آن دکتر مهربانی که به من گفت برم بیمارستان از سهامداران اصلی آن بیمارستان بوده ها ؟

دکتر کودکان پسرم در فرانسه دکتر شیفت بیمارستان است و هر چند ماه یک بار به ایران می یاد. یک ماجرایی از احساس مسولییت تعریف کرد:

یک آقا و خانم مستی در یک تصادف به ماشین دیگری می زنند در این ماجرا راننده مست به پرداخت  جریمه نقدی محکوم  می شوند اما در این سانحه مجرمین دیگری هم پیدا می شود که انها راهی زندان می شوند اگه گفتین کی ؟

بله این آقا و خانم جایی مهمان بودند میزبان به زندان محکوم می شود .چرا ؟

چون باید احساس مسولیت می کرد و اجازه رانندگی به شخص مست را نمی داد به همین سادگی قانون شما رو مجبور میکنه به دیگران هم فکر کنی .

باید بگم یک دوستی که دانشجوی پزشکی بود می گفت استادمون میگه سعی کنید فقط یک دکتر نباشید.در زمان گذشته به قشر ما می گفتند حکیم .حکیم کسی بوده که حکمت می دونسته و فقط کارش و علمش مداوای مریض ها نبوده بلکه از فلسه گرفته تا نجوم و ریاضی می دونسته و مرهم روح و روان مریض ها بوده .

بعد زمانی حکیمها تبدیل به طبیب می شن .طبیب اگر چه حکمت حکیم را نداشته اما در مداوای مریض ها به روح و روان مریض اهمیت می داده.در ادامه این استاد گفته الان همون طبیب ها تبدیل شدن به دکتر .شما سعی کنید حداقل طبیب باشید.

درست این دنیا سخت شده و زندگی کردن سختر  اما تا جایی که دکتر را تبدیل کنه به یک دلال؟

 


 
← صفحه بعد