برگشت از منهای صفر درجه

 

به هر حال در مسیر به گروه کوهنوردی 30 نفره کلوپ دماوند برخوردم در آن روز من در حال اسکی بودم، به قول معروف لباس کوهنوردی بر تن نداشتم .همین امر دستمایه گفت و شنود کوتاهی با بر و بچه های دماوندی شد. آنها به علت بدی آب و هوا کلاس آموزشی خود را به روز دیگری موکول کرده بودند.

در اواسط روز بهمنی آمده بود که راه را مسدود کرده بود. لودر به سختی مسیر را تمیز می کرد.

سکانس دوم: 4 نفر زیر بهمن

حدود ساعت 16 دومین بهمن آمد. متوجه شدم از گروه دماوند 4 نفر زیر بهمن ماندند. از کنار کسانی که در زیر بهمن بودند نمی توانستم بی تفاوت بگذرم . شاید روزی جای من با آنها عوض می شد. به همراه فرشاد خلیلی (سرپرست کوهنوردی دماوند) شروع به جستجو کردیم. از این 4 نفر ،دو نفر راحتر قابل تشخیص بودند. پیمان ثروت و حسن بیرجندی .خلیلی به دنبال میل سون تاژ(میله ای که حدود 3 متر ارتفاع دارد و برای پیدا کردن اشخاص بهمن زده کاربری دارد) رفت. سعید طاهریان هم از جمله اسکی بازانی بود که او هم به کمک بهمن زده ها شتافت و جان خود را در این راه از دست داد. کسی که با دوربین خود تمام وقایع را ضبط کرد. هر چند نیروی انتظامی بعد از این اتفاق دوربین سعید را گرفت. و دیگر کسی رنگ آن فیلم را ندید، اما خاظرات آن روز در ذهن تمام کسانی که شاهد ماجرا بودند حک شد. آن فیلم مهر تاییدی بود برتلاش کوهنوردان و اسکی بازان برای نجات یکدیگر. هر چند در یکی از روزنامه های نزدیک به دولت نجات 49 نفر کوهنورد و اسکی باز به رغم تلاش گروه " هلال احمر"قلم خورد اما آن فیلم مهر تاییدی بود فقط بر تلاش کوهنوردان و اسکی بازان برای مبارزه با مرگ یخی . در آن فیلم خبری از هیچ گروه امداد و نجاتی در روز پنجشنبه نیست.

بگذریم...

پس از نجات پیمان ثروت و حسن بیرجندی، مجید شهپری بعنوان سومین نفر با زحمت زیاد بیرون آورده شد. وی را به داخل کابین لودر منتقل کردند. جایی که چندی بعد تبدیل به اتاقک مرگ مجید شد. همه بدنبال نفر چهارم نادیا آنجفی بودند.

در میان فرشاد با فداکاری تمام آخرین تلاشش را برای نجات گروهی می کرد. من پشت سر فرشاد  و پشت سر من 5 نفر دیگر به جستجو بودیم .

سکانس سوم: بهمن سوم رسید

در همین اثنا باد تندی را از پشت سرم حس کردم .غافل از اینکه آن باد بهمن است.

بهمن از بالا سرم آمئ ومثل گردابی من را پایین کشید .همه چی به چشم برهم زدنی رخ داد. انگار در قالب گچ گیر کردم . در شرایطی بودم که نمی دانستم به چه شکلی در این قالب فرو رفتم.

نمی دانستم عمودم یا افق ،پشت به آسمانم یا رو به آن .

برای همین کمی آب دهانم را بیرون ریختم .وقتی آب دهانم به چانه ام رسید فهمیدم به حالت عمود در زیر برف ها گیر کردم و خوشحال شدم.

در این بین صدای فرشاد را شنیدم که می گفت :"فشار ندهید."

به نظرم رسید که نمی داند این فشار بهمن است نه اشخاص. به او گفتم :"فرشاد بهمن به ما زده ، این فشار و سنگینی بهمن است ."به نظرم آمئ فرشاد حرف های من را نشنیده است چون باز تکرار کرد:"فشار ندهید." به فرشاد گفتم :"اگر جلوی صورتت را خالی نکنی می میری."و این آخرین گفت و گوی با فرشاد بود.
{یک لحظه خودتون را در آن شرایط حس کنید }

از قسمت آرنج کمی دستم آزاد بود، شروع به خالی کردن جلوی صورتم کردم.فضایی حدود 20 لیتر باز شد. نفس کشیدن برای لحظاتی برایم راحتر شد .اما این فضا در اثر تنفس دیواره برفی را همچون به دیواره پلاستیکی تبدیل کرد .به طوریکه دیگر نمی توانستم نفس بکشم . در این شرایط وحشا به سزاغم آمد .باز شروع به کنار زدن برف کردم .میل به نفس کشیدن باعث شد که بارها این کار را تکرار کنم . حدود یک ساعت و ربع در زیر بهمن بودم که این زمان در نظر خودم 45 ذقیقه گذر کرد.

نمی آیا تا به حال هیچ امدادگر یا مسوولی تا 2 متر زیر انبوهی از برف گیر کرده یا نه ؟

هرچند برای کمک به دیگران و جلوگیری از خطر همیشه نباید بهای سنگین "تجربه کردن" را داد، می توان برا لحظاتی خود را در آن شرایط قرار داد. به نظر شما این کار سختی است؟

به هر حال در آن شرایط دوست داشتم چراغ قوه ای همراهم بود هرچند که بعدها فهمیدم نور چراغ قوه در تاریکی آن تابوت برفی ، وحشتم را بیشتر می کرد.

در چنین لحظه هایی بود که سعی کردم مرگ را بپذیرم  و با خود گفتم برای من هم اینگونه پیش آمد. در آن لحظات ، فردا (روز جمعه) را روز آفتابی دیدم که گرمای آفتاب را حس میکردم .

حتی مسجد مراسم خود را هم دیدم.تمام مراسم ختم را همچون فیلمی از ذهنم گذشت .از این ناراحت بودم که چرت .صیت نامه ای ندارم و در آن وصیت نکردم که در بهشت زهرا خاک نشوم. در همین حال کم کم دمای بدنم را از دست می دادم و فقط از خدا می خواستم که آسان تمام کنم.

سکانس چهارم: نجات

در همین افکار غوطه ور بودم که بالای سرم روشن شد و کسی گفت : همین جاست بایید پایین."

چون میل سون تاژ را افقی بالای سرم پیدا کرند نجات یافتم . در میل سون تاژ را کندند و من از زیر سنگینی برف بیرون آمدم .

20 سانتیمتر جلوتر از من فرشاد را پیدا کردند. او برفها را در آغوش گرفته و حرکتی نمی کرد شاید هم برف ها او در آغوش گرفته بودند.

یکی می گفت هنوز نبض داره یکی دیگه داد می زد نه .

شاید اگر نبض داشت وجود یک امداد گز جانش رانجات می داد. به هر حال تیم نجات و امداد گر کوهنوردان و اسکی بازانی بودند که بدنبال گمشده ها جان خود را بر دست داشتند و سفیدی برف را با امید و نا امیدی کنار می زدند .بعدها از فیلم های باقیمانده نحوه نجات خود و دیگران را دیدم.

و گریه کسانی را شنیدم که اضطراب خود را در پس کمک به یکدیگر پنهان می کنند و با تمام توان سردی برف را می کنند. در این بینم خانمی با گریه فریاد می زد:" سعید کجایی؟"

صدای گریه او درد وجودش را نشان می داد .او با سرگردانی در میان برف ها بدنبال سعیدش می گشت.در هنگام بازگشت او به زور دیگران دل از سردی برف کشید اما همچنان سعیدش را جستجو می کرد.

سکانس پنجم: بهمن چهارم آمد

ساعت حدود 18 بود که باز بهمن دیگری آمد .هنوز زخم های به جامانده و درد های بهمن های قبلی خوب نشده بهمن دیگری آمد و ترس فراموش شده دوباره بر گروه برگشت.

بهمن نسبتا کوچکی بود که چند نفر را در زیر برف برد که خیلی سریع از زیر برف بیرون آورده شدند. بخاطر بهمن های متعدد هیچ گروه امداد و نجات گری نتوانست به گروه کمکی کند هرچند واقعیت جور دیگری به نمایش در آمد. در تاریکی به سمت گردنه دیزین حرکت کردیم . در بین راه توسط یک لودر، پیکر بی جان فرشاد را بر روی بیل آن قرار دادیم و عده ای روی بیل در کنار پیکرش ایستادیم .

بچه ها با وجود خستگی و سردی ، یکدیگر را محکم گرفته بودند تا کسی نیفتد. از طرفی هم باید حواسمان را جمع می کردیم که با پا به پیکر فرشاد آسیب نزنیم .

49 نفر در تاریکی شب به استراحتگاه راهداران تاسیسان دیزین رسیدیم. خستگی جان و ذهن در هم تنیده بود. بعد از کمی توقف به هتل دیزین منتقل شدیم.

سکانس آخر:8 نفر مردند

در هتل بدنبال چهره های آشنا می گشتیم . از اینکه یکدیگر را می دیدم خوشحال و از ندیدن ها غم بر دلمان می نشست. در جمع مان 8 نفر نبودند. 7نفر در زیر سنگینی برف به خواب رفته بودند و یک نفر مجید شهپری هم که در اتاقک لودر قرار داشت پس از آمدن بهمن سوم ، شیشه های کابین لودر جان او را گرفت.

از فردای این ماجرا هر کس پیکان اتهام را به سوی دیگری می چرخاند.فدراسیون کوهنوردی، راهداری، مسوولین پیست دیزین، کلوپ دماوند از جمله گروههایی بودند که شانه از این ماجرا خالی کردند. و اگرها و چراهای زیادی را در ذهن باقی گذاشتند.

چرا رنگ امکانات نجات در چنین گروهی و در چنین پیستی بسیار کم رنگ بود؟

اگر تمام گروه زیر بهمن می رفتند چه کسی به کمک می آمد؟ آیا تا فردای روز حادثه فرصت برای نجات بود؟ اگر شانس یار نبود و خودروهای پارک شده به سمت کوهنودان  می آمد؟

و اگر سگ نجات در اختیار داشتیم چند تا از این 8 خانواده داغدار نمی شدند ؟

وخیلی از اگر های دیگر که آب رفته به جوی را بازنمی گرداند،اما ای کاش مقصران این ماجرا مجازات می شدند که درس عبرتی برای تکرار نشدن چنین حادثه ای می شد و دلمان خوش بود باز نظیر این اتفاق تکرار نمی شود.

اما چه کسی باور می کند نظیر این اتفاق تکرار نشود و مقصران تکراری نباشند؟؟؟؟؟

وضعیت امسال امکانات پیست دیزین چه طور است؟ یادمان باشد که حادثه خبر نمی کند.

 

/ 16 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کامیار

روزی که امیرکبیر گریست سال 1264 قمرى، نخستین برنامه‌ى دولت ایران براى واکسن زدن به فرمان امیرکبیر آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ایرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امیر کبیر خبر دادند که مردم از روى نا آگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به‌ ویژه که چند تن از فالگیرها و دعانویس‌ها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌یافتن جن به خون انسان مى‌شود. هنگامى که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیمارى آبله جان باخته‌اند، امیر بى‌ درنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور مى کرد که با این فرمان همه مردم آبله مى‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانویس‌ها و نادانى مردم بیش از آن بود که فرمان امیر را بپذیرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبى سرباز زدند. شمارى دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مى‌شدند یا از شهر بیرون مى‌رفتند. روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند که در همه‌ى شهر تهران و روستاهاى پیرامون آن فقط سى‌صد و سى نفر آبله کوبیده‌اند. در همان روز، پاره دوزى را

کامیار

روزی که امیرکبیر گریست سال 1264 قمرى، نخستین برنامه‌ى دولت ایران براى واکسن زدن به فرمان امیرکبیر آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ایرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امیر کبیر خبر دادند که مردم از روى نا آگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به‌ ویژه که چند تن از فالگیرها و دعانویس‌ها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌یافتن جن به خون انسان مى‌شود. هنگامى که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیمارى آبله جان باخته‌اند، امیر بى‌ درنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور مى کرد که با این فرمان همه مردم آبله مى‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانویس‌ها و نادانى مردم بیش از آن بود که فرمان امیر را بپذیرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبى سرباز زدند. شمارى دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مى‌شدند یا از شهر بیرون مى‌رفتند. روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند که....ادامه ی مطلب را در www.khandevogerye.persianblog.ir بخوانید

سودابه

آزاده جان روز زن بر تو و تمام زنان آزاد ایرانی مبارک باد.

مهندس

من بابت این اتفاق یکبار یک انتقاد دوستانه از یکی از دوستانم که در این ماجرا حضور داشت کردم و البته همون انتقاد باعث شد یک دوست خوب رو از دست بدم ولی هنوزم سر حرفم هستم شاید من وقتی به یک دوره کوهنوردی یا غارنوردی یا ... دعوت می شم بدلیل بی تجربگی خیلی از جوانب رو در نظر نگیرم اما انتظار دارم کسانی که این گروه ها رو راه می اندازن و از این و اون دعوت می کنن که بیان ، یکم بیشتر در مورد امنیت و نکات اولیه ضروری دقت نظر داشته باشن . بگذریم روحشون شاد

[گل]

هوشنگ

[گل]

هوشنگ

آدرس جدید من http://laststep.blogsky.com/