نیستم

نمی دونم که چرا جایی تو نوشته  کسی ندارم .شاید چون زیاد همه جا هستم. می خواهم برم تو لاک تنهایی .من ناراحتم انگار مثل جزیی از اشیا این زمونه شدم و وجودم تبدیل به قاب خاک خورده روی دیوار شده .دیواری که از اول بود ونبودش مثل اون قاب تاثیری در اجزای خانه یا از هم پاشیدن خانه ندارد.

شکایت هام دلنوشته هام و خیلی چیزهای دیگه تکراری شده مثل خودم.ناراحتم

 

/ 2 نظر / 10 بازدید
سودابه

عزیز دلم آزاده جون.تو مثل هوا می مونی که جاریه ولی نمی بینیش ولی بهش نیاز داری ومی دونی با توئه.تو همیشه هستی .وقتی دوستات بهت احتیاج دارن.وقتی دوستت عزیزش رو از دست داده میدونه که در اولین ساعات صبح می تونه پیش تو بیاد وبا تو و در کنار تو گریه کنه و آروم بگیره و این فقط تویی که یه مادر آرزو داره دخترش یه همچین خواهری داشته باشه .خیلی خیلی خیلی دوستت دارم.و ناراحتم که چرا تا حالا بهت نگفته بودم.