وسوسه

نمی دونم چرا هر وقت یک امتحانی چیزی دارم وسوسه می شم یا کتاب بخوانم یا فیلم ببنیم یا بعد از ماهها وبلاگم را به روز کنم.

به هر حال بعد از ماهها دلم برای اینجا تنگ شده دلم برای نوشتن ،بدون اینکه  در نظر بگیری که خواننده مطالبت از تو چه قشری هستند و می شناسند تنگ شده است .

این مدت ننوشتم شاید درگیر جاذبه های facebooki بودم .اونجا مثل خونه شیکی می مونه که احساس راحتی نمی کنی و بعد از مدتی که دوستهای دوران دبستان و راهنمایی و... را پیدا می کنی مرتب باید با لباس مهمونی تو اون خونه قدم بزنی . عکس های صفحه facebook را که ورق می زنی در چند قالب خاص زندگی ادمها را نشون می ده یا مهمانی یا مسافرت های خارج از کشور و یا عکس های اتلیه ای است که ما ادمها دوست داریم زندگی خودمون را در این قالب ها جا بدیم خبری از لباس گل گلی مادر برزگ نیست اگر هم باشه در قالب حس نوستالژی زندگی مون جاش می دیم و از دور به این گالری که از زندگی مون ساختیم می بالیم .

لحظات خوش مون را در تعریف های خاص به نمایش می گذاریم و نمایی از انچه دوست داریم باشیم به تصویر می کشیم که مبادا دختر پسر خاله بابا تو استانبول بفهمه برای من الان وسط ماه و چه معنی میده یا اینکه دوست سوم دبستانم مطمئن باشه اگه برای ادامه تحصیل به خارجه نرفتم اما در این جا به موفقیت های بزرگی رسیدم. خلاصه اینجا میشه پیژامه بپوشی و ابگوشت بخوری و گازی به پیاز بزنی و بگی آخیش.

اخیش اینجا خبری از هیچ عکسی نیست این جا نوشته است و ذهن و اندیشه نداشته ام .

/ 2 نظر / 17 بازدید
سودابه

سلام آزاده جان.چقدر مطلبت فوق العاده بود.درست گفتی اینجا جاییه که حس خوبی به آدم میده.یه حس خونگی دلچسب.چیزی که تو فیسبوک نیست.منم خیلی وقتا خواستم که وبلاگمو تعطیل کنم ولی در نهایت نتونستم و تو به خوبی دلیلشو گفتی.موفق باشی نازنین.

محبوبه

هميشه دلم ميخواد بيام به وبلاگت سر بزنم انقد ر كه قشنگ احساست مي نويسي